|
« تقدیم به روح سبز خسرو شکیبایی در اولین سالگرد عروجش »
***
سلام!
حال همهی ما خوب است .
ملالی نیست جز گم شدن گاه بگاه خیالی دور...چقدر دور شدی خیال محال.
یک سال مگر چقدر است؟
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
خبرت هست چه شده ....؟!؟!
آن روز که تو رفتی،باز آسمان آبی بود. باز تمام شهر خلوت بود.خاموش به رساترین شیونِ آدمی،گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بیقرار.
جمعه تو را از روزهای هفته ی ما ربود. از دل دل کردنهای هامون تا ترانهی دلنشین خواهران غریب،پری وکیمیا. همسفر همیشهی عشق ...روحت سبز .
راستی حالا بگو نشانی خانهات کجاست؟یادت هست؟ گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز.همان کوچه باغی که از خواب خدا سبزتر است.
آشنا آمدی و غریب رفتی! اما ما که خوب میشناسیمت.
*نان و نمک مرگ را خورده ای که باز نمی آیی ! اگر نه، حرمت نگاه می داشتی و از شیشه ی قاب رد می شدی به خاطر ما که جوانی مان در تصویر تو قاب شده بود تو به اندازه ی ما عاشق بودی -به اندازه ی ما ساده لوح.ناشکیبا می دانیم-باز نخواهی آمد-ما همه می دانیم. اینکه یک سال است! تمام عمر را... ما داغدار یکی از خودمانیم*
دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ تیرماه نخواهیم گرفت.
میدانیم به سروقت خدا رفتی.گفته بودی به دیدار کسی میروی در آن سر عشق.
حالا دیدارِ ما به نمیدانم آن کجای فراموشی. دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین. تا تو باور کنی که دیگر ملالی نیست!
آری ملالی نیست... ؟!
من از تو آموختم , خانه باید سبز باشد!
من از تو آموختم , خانه باید پر از عشق باشد!
من از تو آموختم , خانه بی اعدالت ویرانه است!!
من از تو آموختم...
خانه باید همیشه رنگش سبز باشد !
نه.یادمان نرفته! نامه باید کوتاه باشد. بی حرفی از ابهام.
از نو برایت مینوسیم:
حال همه ی ما خوبست
اما تو باور مکن...
|