حميد هامون (خسرو شكيبايي) : اين زن ، اين زن سهم منه ، حق منه ، عشق منه ، طلاق نميدم ...
[ هامون - داريوش مهرجويي ]
آزمودم عقـل دوراندیش را ... بعد از این دیوانه سازم خویش را .. آی دکتر!!
[ هامون - داريوش مهرجويي ]
حمید هامون: پس همه ی اون زندگیا، زمزمه ها، عشقا... دروغ بود؟
[ هامون - داريوش مهرجويي ]
حمید هامون: که چی؟
دبیری: ... که حمید کیس سایکوتیکِ حادِ، خله... که نه تنها از نظر جسمانی، بلکه از نظر روانی هم مریضه
هامون: من مریضم؟! من؟ ... بریم دادگاه!
[ هامون - داريوش مهرجويي ]
دبیری: تقصیر خودته، دانشمند هوشمند... گول بورزوازی فاسدی رو خوردی، میخواستی پولدار شی خودتو فروختی.
حمید هامون: نود درصدش از فرط عشق بود... مهشید با دار و دسته اش فرق داشت. من به پول باباش کار نداشتم، خودش برام مهم بود.
دبیری: ولی برا باباش پولش مهم بود. واسه همینم یه پاپاسی بهتون نداد!
دبيري: تو هم مثه اوناي ديگه، يه زن خوشگل گرفتي، حالا ديگه نميخوادت. ميخواستي يه عنترشو بگيري!
حميد هامون: اي علي عابديني/ اي بچه محل صميمي/ استاد من/ آقاي من/ چرا باز غيبت زد؟/كي بودش؟/ هشت سال پيش بود/ يا شايد ده سال پيش بود/ كه يهو غيبت زد/ نميدونم واسه چي/ وقتي هم باز اومدي/ خونوادت نبودن/ باز نميدونم واسه چي/همه دنيا رو گشتي پيشون/ نرسيدي بهشون/ وقتي پيدات شد و برگشتي خونه/ مونست تنهايي بود و انتظار/ آخ كه چه زجري تو كشيدي علي جون/ تو همون تنهاييهات بود كه به راهت رسيدي/ به لائوتسه به بودات/ به علي و حلاجت/ به حافظت...
حميد هامون: آقای رئیس، این خانوم ، این آقا و فک و فامیلاشون دست به دست هم دادن که منو نابود کنن. پاسبان گذاشته سر محل که منو دستگیر کنه... انگار من جنایت کرده ام. حالا هم باید نفقه شو بدم ... هم خونه رو بدم ، هم مهریه رو بدم ... هم بچه مو بدم ، هم شرفمو بدم . چرا؟ چرا؟ من نمی تونم طلاق بدم؟ من نمی تونم . این زن ، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه ... من طلاق نمی دم...
کجا داره میره؟ دِ آخه به چی رسیدن؟ مثه يه مشت سوسک و مورچه دارن تو مرداب تکنیک دست و پا می زنند .همش هم به خاطر این شکم صاب مرده است،راحت لم دادن. معنویت چی شد بدبخت؟ به سر عشق چی اومد؟
حميد هامون: لاكردار اگه بدوني هنوز چقد دوست دارم
حميد هامون: چرا اينقدر در برابر ابراز قدرت ضعيفم؟ اين ضعف من از كجا مياد؟ ... از پدرم؟ از مادرم؟ از وطنم؟... از مهشيد؟ اِي مهشيد... مهشيد
حميد هامون: ولی این مربوط میشه به دوره خاصی که من داشتم روی تزم کار میکردم... داشتم به این فکر میکردم که آدم باید خودش باشه یا دیگری؟!... به کتاب "ترس و لرز" فکر میکردم وراستش خودم هم دچار ترس و لرز شده بودم..!! چون توی اون کتاب .... ببین من میخواستم ببینم چرا ابراهیم پدر ایمان؟!.. میخواستم به عمق عشق ابراهیم به اسماعیل پی ببرم.... میخواستم ببینم ابراهیم واقعا از عمق عشق و ایمان میخواست پسرش رو بکشه؟!...اسماعیل..! پسرش رو...! بزرگترین عزیزش رو..! عشق اش رو.... این یعنی چی..؟! آدم به دست خودش سر پسرش رو ببره؟!...ابرهیم میتونست نره...میتونست بگه نــه!!... اما رفت و اسماعیل رو زد زمین.... گفت همینه!...همینه!...همینه...!... امر امر خــداست!.. وکــادر رو کشیــد....!!
مادر مهشید: ...هین!!... فاط مه خانوم.... فاط مه خانوم... اون شربت من رو با یک لیوان آب بردار بیار...!



