تبليغاتX
..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::..

در آواز حق حاجت به ساز نيست. تازه به قول عبدالقادر خودتان اكمل آلات الحان، حلوق انساني‌ست. حلق، نايي‌ست كه خدا ساخته. نفيرش از ناي خوشتر، استاد گل‌بهار! يك خط از آن شعر ملك‌الشعرا!

 
[ هزاردستان - علی حاتمی]

+ نوشته شده در ساعت
توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::.. موضوع: هزاردستان| مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

رضا: آزردمت انگشتک؟ دوست داری آتش از اسلحه بچکانی یا مرکب از قلم نئین؟ خون می طلبی یا جوهر؟ انگشت کی در این میان باشه گران قدرتری، خوشنویس یا تفنگچی؟

 
[ هزاردستان - علی حاتمی ]

+ نوشته شده در ساعت
توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::.. موضوع: هزاردستان| مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

ولايت زندان، ما را طلبيد عاقبت اين عشاق‌خانه. هنوز زنجير در گوشت است، زنجيرك! موريانه گوشت! كي به استخوان مي‌رسي آخر. زنجيرك! تسبيح عارفان، صداي پاي من حالا شنيدني‌ست، از اين دست‌ساز، كوه كوچك!

 
[ هزاردستان - علي حاتمي ]

+ نوشته شده در ساعت
توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::.. موضوع: هزاردستان| مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

ابراهيم و اسماعيل، هر دو در يك تن بودند، با من، پس گفتم، ابراهيم، اسماعيلت را قربان كن، كه وقت، وقت قربان كردن است. قرباني كردم در اين قربانگاه، و جوهر اين دفتر، خون اسماعيل است، پسري كه نداريم، دريغ كه گوسفندي از غيب نرسيد براي ذبح، قلم ني، از نيستان مي‌رسيد ني در كفم روان، ني خود، نفير داشت، نفس از من بود، نه نغمه، من مي‌دميدم چون دم زدن دم به دم

 
[ هزاردستان - علي حاتمي ]

+ نوشته شده در ساعت
توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::.. موضوع: هزاردستان| مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

اين چه جني بود كه با بسم‌الله ظاهر شد؟ تازه در باء بسم‌الله دفتر بودم، اين دفتر، دفتر آخر شد. نكنه سيگار رو از طرف تاجش آتيش زدم. نكنه خط نوشتن موقوفه، موقوف كردن در اين ولايت رسمه، راديو هم چيزي نگفته، ما جنگ رو از راديو شنيديم. نكنه اين پسري كه راديو گفت به جاي پدر نشسته خط نوشتن رو موقوف كرده. عاقبت كار آدمي مرگه. حسنك هم بر دار شد، حسنك كه تن در داد به دار، صاحب‌اختيار خودش بود، من كيم كه مال وقفي رو هبه كنم؟ والا اگر جان، جان من بود، پيشكش مي‌كردم به آن پزشك شاگرد شيطان، كه تا با يك آمپول هوا، فاتحه‌اش رو بخونه. حقيقتا چه نخبه‌گانند اين جاني‌ها كه از هواي مايه زندگي، مرگ بي‌صدا مي‌سازند

 
[ هزاردستان - علي حاتمي ]

+ نوشته شده در ساعت
توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::.. موضوع: هزاردستان| مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

اي خياط! اگر مي‌تواني رختي به قامتم بدوز كه آستين‌ها، دست‌ها رو نه دست به سينه كنه، نه دست به كمر، حالا كه عاجزي پس دو نوع امتحان مي‌كنيم، يكي به جهت شرفيابي، قربان خاك پاي جواهر آساي مباركت گردم، يكي هم جهت احضار آدم‌ها. آهاي پدرسوخته‌ها كجائين؟

 
[ هزاردستان - علي حاتمي ]

+ نوشته شده در ساعت
توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::.. موضوع: هزاردستان| مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh

dialogha

..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::..

dialogha

http://dialogha.blogfa.com

..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::..

..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::..

..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::..

..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::..

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog