|
فردوسي: ديشب خواب ديدم در ويرانهها گنجي است، و زير خاكستر آتش بود. تا هر جا دويدم خود را بر زمين داراينشانهاي يافتم. اين چشم كيست نگران، و آن انگشت كيست نمايانگر؟ اين كَلُه گوشه كدام پهلوان و آن تار موي كدام دلارام؟ ديدم همه نياكان مناند. [ ديباچه نوين شاهنامه - بهرام بيضايي ] + نوشته شده در ساعت
توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::.. موضوع: ديباچه نوين شاهنامه| مطلب را به دنباله بفرستید: فردوسي: آنها كه بر تختِ بخت مينشستند، رخت بر تختهي واپسين نهادند، سر به چهار خشت خام. نه از خشم ياد ميآوردند و نه موري فرمان ميرانند! بنگريد در خفتگانِ خاك - كه خاك در چشم بختِ بيدار ميكنند! [ ديباچه نوين شاهنامه - بهرام بيضايي ] + نوشته شده در ساعت
توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::.. موضوع: ديباچه نوين شاهنامه| مطلب را به دنباله بفرستید: فردوسي: هرگز مرگ را به گريهاي شاد نكردم. برخيز تا زندگي را زنده كنيم! [ ديباچه نوين شاهنامه - بهرام بيضايي ] + نوشته شده در ساعت
توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::.. موضوع: ديباچه نوين شاهنامه| مطلب را به دنباله بفرستید: فردوسي: بزنيد مرا - سنگپاره و تپانچه و تازيانههاي شما بر من هيچ نيست. آخر من شما را نستودم و پدران شما را از گمنامي به در نياوردم. من نژاد شما را كه بر خاك افتاده بود دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم. شما را گنگ ميخواندند و من شما را از هوش و هنر سر برنيفراختم و پارسيِ پدرانتان را كه خوارترين ميانگاشتند، زبان انديشه نساختم. تركههاي شما مرا نوازش است و دوالها پر سيمرغ. من چهرهي شما را كه ميان توري و تازي گم بود آشكار نكردم و سرزمين از دست رفتهي شما را به جادوي واژهها بازپس نگرفتم و در پاي شما نيفكندم. بزنيد - كه تيغ دشمنم گواراتر پسش دشنام مردمي كه برايشان پشتم خميد و مويم به سپيدي زد و دندانم ريخت و چشمم نديد و گوشم نشنيد. [ ديباچه نوين شاهنامه - بهرام بيضايي ] + نوشته شده در ساعت
توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::.. موضوع: ديباچه نوين شاهنامه| مطلب را به دنباله بفرستید: |