X
تبلیغات
..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::..

عباس : [با لهجه ی غلیظ مشهدی] تو رو امام هشتم تمومش کنید، مردم دارن تماشاتون می کنن.

[احمد به سمت عباس که زیر یه میز، پشت سر حاج کاظم نشسته می رود.]

حاج کاظم : صب کن احمد!

احمد : یا اباالفضل! عباس حیدریِ درست فهمیدم؟

حاج کاظم : عباس هیچ نقشی تو این کار نداره. [خطاب به احمد] زخمی شدنش یادت هست؟

احمد : آره.

حاج کاظم : [آرام جوری که بقیه نشنوند،]هنوز تَرکش تو گردنشه. دو سه روز ... باید برسه به لندن.

[سلحشور به آدمک چوبی می کوبد،][تق تق تق تق تق، تق تق تق تق]

سلحشور : آهای لطفا حاشیه نرو، برو سر اصل مطلب.

احمد : ببین حاجی من اصلا نمی تونم باور کنم که این کار، کار شما باشه! چرا؟

حاج کاظم : دلیلش زموونه و دوری و مشغله ی شما ست.

سلحشور : آقای احمد کوهی! می شه این صحبت ها رو بذاری واسه حبس. نفر دومتون کوششه؟

حاج کاظم : تو مثل اینکه زیادی باد تو کلّه ات نه؟

 

[ آژانس شیشه ای - ابراهیم حاتمی کیا ]

سلحشور : مُرّبی شما بعد جنگ سینما زیاد می رفتی نه؟ آخه برادر من، این جا که تگزاس نیست!

احمد : آقای سلحشور! اجازه می دید ما دو کلوم حرف بزنیم؟

سلحشور : تو حرف نمی زنی، تو داری لاس می زنی! آخرشو بهش بگو، ته خطو.

احمد : ته خطی وجود نداره سلحشور، حاج کاظم فرمانده گُردان بوده عباس هم از بچه های جنگه.

سلحشور : خوب دیگه بدتر! جُرم خودی ها که بیشتر از غریبه ها ست. واسه این مملکت که هزار تا دشمن داخلی و خارجی داره، از صبح تا شب داریم جوون می کَنیم؛ می کَنیم یا نمی کنیم؟ بعد آقا، خودی؛ شب عیدی می یاد اسلحهَ رو می ذاره رو شقیقه ی ما! این یعنی عدالت؟ چند تا جوون خونشون برا آرامش این مملکت از دست داده باشن خوبه؟ چند تا؟ دِ بگو، خوب بگو دیگه. [خطاب به حاج کاظم] یه ذره فکر کنی از کارت خجالت می کشی!

[آژانس شیشه ای - ابراهیم حاتمی کیا]

حاج کاظم : عباس هیچ نقشی تو این کار نداره. [خطاب به احمد] زخمی شدنش یادت هست؟

احمد : آره.

حاج کاظم : [آرام جوری که بقیه نشنوند،]هنوز تَرکش تو گردنشه. دو سه روز ... باید برسه به لندن.

[سلحشور به آدمک چوبی می کوبد،][تق تق تق تق تق، تق تق تق تق]

سلحشور : آهای لطفا حاشیه نرو، برو سر اصل مطلب.

حاج کاظم : پس ما حرفی برای گفتن نداریم.

عباس : [با لهجه ی غلیظ مشهدی] حاجی جان اقلا بگو بدونه.

سلحشور : اصل! مُرّبی اصل؛ حاشیه [با دست اشاره می کند: نه]

حاج کاظم : جیگرم سوخت، شیشه شکست. مامور آوردن اسلحش چِسبید به دستم.

[ حمد بر می گردد و حاج کاظم او را می گردد ]

حاج کاظم : شما هم اگه بهت بر نمی خوره برگرد جوون.

سلحشور : من که جوونی ام و رد کردم، شما زیادی احساس پیری می کنید، اِ ببخشید شما از اونایی نیستید که بعد از جنگ فکر کردن که بقیه خوردن و بردن. حالا اومدید حقّتون و از مردم بگیرید.

[ آژانس شیشه ای - ابراهیم حاتمی کیا ]

حاج کاظم : می تونین بیایین تُو .

[سلحشور و احمد می آیند داخل آژانس]

احمد : حاج کاظم! دلاور تو این جا چی کار ...

حاج کاظم : وایستا احمد، باید بِگردمت.

احمد : دست شما درد نکنه!

حاج کاظم : من شرمندتم! باید بگردمت. اگه یه حرکت ناقص بُکنی انگشتم رو ماشه می لرزه.

 

[ آژانس شیشه ای - ابراهیم حاتمی کیا ] 

حاج كاظم (پرويز پرستويي) : تو مي‌دوني گردان بره خط گروهان برگرده يعني چي ؟ تو مي‌دوني گروهان بره خط دسته برگرده يعني چي ؟ تو مي‌دوني دسته بره خط نفر برگرده يعني چي ؟

[ آژانس شيشه‌اي - ابراهیم حاتمی کیا ]

سلحشور (رضا كيانيان) : دوره‌ات گذشته مربي !

[ آژانس شيشه‌اي - ابراهيم حاتمي كيا ]

عباس: مو اصلا توقعی نداشتم...سر زمین بودُم با تراکتور....جنگ هم که تموم شد،برگشتُم سر همو زمین،بی تراکتور! مو حتی دفترچه بیمه هم نگرفتم.حالا برا مو زوره که همچی تهمتی به مو بزنن....خواهر با شمام ، شما سهمتون رو دادین.سهمتون همین نیش‌هایی بود که زدین...دست شما درد نکنه..!

 
[ آژانس شیشه ای - ابراهيم حاتمي‌كيا ]

سلحشور: مربـی! اصـل! ... اصل رو بگو حاشیه نساز ..

حاج‌كاظم: جیـگرم سوخت ... شیشه شکست ... مامور اومد ... اسلحه اش چسبید به دستم ..!

 
[ آژانس شیشه ای - ابراهيم حاتمي‌كيا ]

حاج کاظم: این نسخه فقط وفقط برای من پیچیده شده .من خیبری ام...اهل نی و هور و آب ...خیبری ساکته... دود نداره ...سوز داره

 
[ آژانس شيشه‌اي - ابراهيم حاتمي‌كيا ]

عباس: حاجی گِـلوم مـِسوزه... میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟!
کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه...!
عباس: نــِه حاجی!..همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه...
کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده،گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم...
عباس: هـا! بـُگــو...
کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه.... میپرسن کیا داوطلب اند؟!... از اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ...(بغض کاظم)... یه فـارس ، یه بـلوچ ، ..... -- عباس؟! ... عباس؟!

 
[ آژانس شیشه ای - ابراهيم حاتمي‌كيا ]

- حاجی تیرها مشقی‌يه، نه؟

حاج كاظم:  نه دیگه جنگي‌يه!یادت که نرفته، ژ3 خیلی نامرده

[ آژانس شیشه ای - ایراهیم حاتمی کبا ]