مرتضی: جون ...! جون...! چه کفتری! می ارزه به صد تا سیم دم سیاه و سرور و کله قرمز... نشونم داره... شستشم زدن... جون ...! 
بی بی: حیا کن پسر ... اون خدا بیامرز سرش تو کار و کاسبی بود که تو سالی به دوازده ماه بی کاری و بی عار... برو از دائیت یاد بگیر... ببین چطور بعد از یه عمر یللی و تللی سرش به سنگ خورد و رفت پی کار و زندگی... دو سال نیست که دل به کار داده... توپ داغونش نمی کنه... به فاطمه زهرا یه روزی سرت به سنگ می خوره که نه راه پس داری و نه راه پیش ... آخه کفترم شد زندگی...؟ کفترم شد نون و آب...؟ پسرای خدیجه رختشور بایست بشن معتمد محل... اونقت نوه امیر دیوان بشه کفتر باز ...

مرتضی: بچه حلال زاده به دائیش می ره ...
بی بی: نه خیر ... انگار با دیفالم ... روتو برم ... آقا به روی مبارکشم نمیاره ... پرش بده بره ... این صاب مرده رو پرش بده بره ...

مرتضی: نمیشه پرش داد ... باهاس اول جلدش کنم ...
بی بی: خیلی کفترات کم بودن یه بارکی همه خونه رو بکن سعله ...!

مرتضی: این یه چیز دیگه س بی بی ... همه کفترام یه طرف ... این یه طرف ... بی بی این طوقیه ... طوقی ...
بی بی ( با ترس و تعجب ): طوقی ...؟

 
[ طوقی - علی حاتمی ]