سرهنگ (اكبر مكشين) : يه وقتي بود قدم تو ميدون سربازخونه كه مي‌ذاشتم ، شيپور پادگان نعره مي‌كشيد . چي بود ؟ چه خبر بود ؟ جناب سرهنگ وارد شده بودن . ايست خبردار . من داد مي زدم ، آزاد !

[ آرامش در حضور ديگران - ناصر تقوايي ]