عباس : [با لهجه ی غلیظ مشهدی] تو رو امام هشتم تمومش کنید، مردم دارن تماشاتون می کنن.
[احمد به سمت عباس که زیر یه میز، پشت سر حاج کاظم نشسته می رود.]
حاج کاظم : صب کن احمد!
احمد : یا اباالفضل! عباس حیدریِ درست فهمیدم؟
حاج کاظم : عباس هیچ نقشی تو این کار نداره. [خطاب به احمد] زخمی شدنش یادت هست؟
احمد : آره.
حاج کاظم : [آرام جوری که بقیه نشنوند،]هنوز تَرکش تو گردنشه. دو سه روز ... باید برسه به لندن.
[سلحشور به آدمک چوبی می کوبد،][تق تق تق تق تق، تق تق تق تق]
سلحشور : آهای لطفا حاشیه نرو، برو سر اصل مطلب.