جاوید : هانیه ، هانیه،کجا میری این موقع شب؟
هانیه: یه دقیقه من نمیتونم تنها باشم؟
جاوید: مامانت میگه بهتره من برم بهش یه سر بزن اون که بدبخت کس و کاری رو نداره.
هانیه : کی میگه نداره؟ پدر داره ، مادر داره ، برادر داره، اون تمایل کوفتی هست، فقط اینقدر همه رو تیغ زده که هیشکی چشم دیدنشو نداره.
جاوید : مامانتو که می شناسی. همش میگه گناه داره،گناه داره دلش همش برا همه میسوزه.
هانیه: خوب دله منم می سوزه، ولی اون دیگه شوهره من نیست. من دیگه تصمیم خودمو گرفتم، باهاش هیچ آینده ای ندارم ، هیچ امنیتی ندارم. مگه آدم چقدر زنده می مونه؟ آخه اینم شد زندگی؟
جاوید : آروم باش
هانیه: چه جوری آروم باشم؟ دیگه تحمل هیچی رو ندارم از همه چی حالم بهم می خوره از همه چی بدم میاد از این مملکت ، خشن ، دروغگو ، بی رحم که همه رو معتاد بدبخت می کنه. کی فکرشو می کرد ، علی سنتوری ، که از اون خانی آباد تا همین شمرون کوفتی همه عاشقش بودن به این روز بیوفته؟ مجوز همه ی کنسرتاشو لغو کردن کاستشو نذاشتن بده بیرون، واسه چندرغاز پول مجبور شد بره خونه هر ننه قمری بزنه برا اجاره خونه ، این ، اون که چی؟ یکی پول نداشت ، یکی خواست بش حال بده یکی تریاک داد ، یکی عرق داد ، کشید ،خورد
آه علی سنتوری !
[علي سنتوري-داريوش مهرجويي]