فردوسي: ديشب خواب ديدم در ويرانهها گنجي است، و زير خاكستر آتش بود. تا هر جا دويدم خود را بر زمين داراينشانهاي يافتم. اين چشم كيست نگران، و آن انگشت كيست نمايانگر؟ اين كَلُه گوشه كدام پهلوان و آن تار موي كدام دلارام؟ ديدم همه نياكان مناند.
[ ديباچه نوين شاهنامه - بهرام بيضايي ]
+ نوشته شده در ساعت توسط ..::دیالوگهای ماندگار سینمای ایران::..
|